تقدیر یا تقصیر
ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۱٧ 

خداوندا نمی دانم که در این دنیایم تقدیر من است یا تقصیر من؟

 

کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٢ 
حرف می‌زنم با سکوتم.
می‌خندم با اشکهایم.
شاد هستم با غم‌هایم.
هستم ولی نیستم.

کلمات کلیدی:
 
نوروز باستانی
ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢۳ 

سلام دوستان

بالاخره بهار هم داره از راه میرسه و همین روزهاست که در خونه ها را بزنه و بیاد تو.
قدمش مبارک.

نوروز مبارک.


کلمات کلیدی:
 
وفای شمع
ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٥ 

مردم از درد و نمی‌آیی به بالینم هنوز
مرگ خود می‌بینم و رویت نمی‌بینم هنوز
بر لب آمد جان و رفتند آشنایان از سرم
شمع را نازم که می‌گرید به بالینم هنوز
آرزو مرد و جوانی رفت و عشق از دل گریخت
غم نمی گردد جدا از جان مسکینم هنوز
روزگاری پا کشید آن تازه گل از دامنم
گل بدامن می‌فشاند اشک خونینم هنوز
گرچه سر تا پای من مشت غباری بیش نیست
در هوایش چون نسیم از پای ننشینم هنوز
سیمگون شد موی و غفلت همچنان برجای ماند
صبحدم خندید و من در خواب نوشینم هنوز
خصم را از ساده لوحی دوست پندارم رهی
طفلم و نگشوده چشم مصلحت بینم هنوز

شعر از رهی معیری


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٧:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱ 

اگر می تونستم ابرها رو کنار می‌زدم
اگر می تونستم  تیره گی ها رو کنار می‌زدم
اگر می تونستم  فاصله ها رو از بین می‌بردم

تا ستاره ام رو ببینم ولی افسوس که روزگار نمی‌گذارد.


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٩:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۸ 

ستاره ام رفته پشت ابر نورشو می بینم ولی خودش را نه.


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٧ 

دلم لبریز از غم است.
چشمم لبریز از اشک است.
چشمانم می بارند و سیل غم بار دلم روان میشود.


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۸:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۳ 

سال نو مبارک

برای همه ی دوستانم آرزوی سالی خوش همراه با موفقیت، سلامتی و شادی را دارم.


کلمات کلیدی:
 
گذشته
ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱٩ 

اگر کاغذی بیابم
که به اندازه ی تمام سکوتم باشد و از بارش ابرهای درونم خیس نشود
از اعماق درونم خواهم نوشت.


کلمات کلیدی:
 
اگر قرار بود
ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٧ 

سلام دوستان
من به دعوت یک دوست بزگوار و عزیز سرکار خانم مینا آروانه وارد این قصه شدم.من هم از دوستای خوبم دعوت می کنم در صورتی که دوست دارند وارد این قصه بشوند.

دوستای خوبم به نامهای :

١- ویدا
٢- خانومی
٣- احسن احمدی
۴- و ....

اگر قرار بود که ماهی از سال باشم، اسفند می شدم امید بخش فصل بهار و سال نو.
اگر قرار بود روزی از هفته باشم، شنبه می شدم به امید تلاشی بیشتر.
اگر قرار بود عددی باشم، یک می شدم چونکه همیشه تنهام.
اگر قرار بود جهتی باشم، رو به راهی صاف به سمت مقصود می شدم .
اگر قرار بود همراه باشم، سنگ صبور میشدم.
اگر قرار بود نوشیدنی باشم،آب گوارا می شدم.
اگر قرار بود گناهی باشم، که هستم.
اگر قرار بود درختی باشم، سایه دار ترین درخت میشدم.
اگر قرار بود میوه ای باشم، انار میشدم.
اگر قرار بود گلی باشم، یاس میشدم.
اگر قرار بود آب و هوا باشم،ابری و بارانی مثل دلم میشدم .
اگر قرار بود رنگی باشم، زرد میشدم.
اگر قرار بود پرنده ای باشم، پروانه میشدم.
اگر قرار بود صدایی باشم ، صدای سکوتم میشدم .
اگر قرار بود فعلی باشم؛ رفتن میشدم .
اگر قرار بود ساز باشم، ساز سکوتم میشدم.
اگر قرار بود کتابی باشم ، زندگی ام میشدم.
اگر قرار بود طبیعت باشم ، صحرا میشدم.
اگر قرار بود حسی باشم ، حس دوست داشتن میشدم.
اگر قرار بود شعری باشم، شعری از معینی کرمانشاهی می شدم :

عجب صبری خدا دارد

عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم .
همان یک لحظه اول، که اول ظلم را میدیدم از مخلوق بی وجدان
جهان را با همه زیبایی و زشتی، به روی یکدگر، ویرانه میکردم
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم
که در همسایه صدها گرسنه
چند بزمی گرم عیش و نوش میدیدم
نخستین نعره مستانه را خاموش آن دم ، بر لب پیمانه میکردم .
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم
که می دیدم یکی عریان و لرزان، دیگری پوشیده از صد جامه رنگین
زمین و آسمان را واژگون مستانه میکردم
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم
نه طاعت میپذیرفتم
نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز کرده
پاره پاره در کف زاهد نمایان ، سبحه صد دانه میکردم
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم
برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان
هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو، آواره و دیوانه میکردم
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم
بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان
سراپای وجود بی وفا معشوق را، پروانه میکردم
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم
بعرش کبریایی، با همه صبر خدایی
تا که میدیدم عزیز نابجایی، ناز بر یک ناروا گردیده خواری میفروشد
گردش این چرخ را وارونه ، بی صبرانه میکردم
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم
که میدیدم مشوش عارف و عامی
ز برق فتنه این علم عالم سوز مردم کش
بجز اندیشه عشق و وفا ، معدوم هر فکری
در این دنیای پر افسانه میکردم
عجب صبری خدا دارد !
چرا من جای او باشم
همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و
تاب تماشای تمام زشتکاریهای این مخلوق را دارد
وگرنه من بجای او چو بودم
یکنفس کی عادلانه سازشی ، با جاهل و فرزانه میکردم
عجب صبری خدا دارد ! عجب صبری خدا دارد!

 


کلمات کلیدی: