چراغ اميد
ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/٢۳ 

     هر آدمی از وقتیکه متولد می‌شه چراغی در وجودش روشن می‌شه٬ که اسمش امیده.که آدمی باید با انرژی آرزو آنرا روشن نگهداره که در مورد آدمهای دلسرد و دل مرده نه ناامید، اون چراغ خاموش می‌شه که چراغ منم خاموش شده بود ولی امروز که یک روز پاییزیه با شنیدن یک زنگ که مثل یک تلنگر یا شاید یک اخطار بود که بعد از اون تلنگر یک صدای امیدوار و آرامش دهنده که نمی‌دونم بگم از طرف یک دوست، یک غریبه، یک آشنا و یا شاید فامیل را شنیدم که باعث روشن شدن چراغم شد. نمی‌شه گفت که کاملا روشن شده ولی سوسوی کمی دیده می‌شه که چون در یک جای تاریک و زنگار گرفته‌ای هست شاید بشه سوسوی امید این چراغ رو دید که امیدوارم نور امید این چراغ اینقدر زیاد بشه که دیگه هیچ جای تاریکی درونم نباشه.


کلمات کلیدی:
 
دل تاریک
ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/۱٧ 

    در گذر از کوچه و پس کوچه‌های درونم به راهی باریک و تاریک رسیدم که انتهای آن به محلی بزرگ و تیره و تار رسیدم محلی سراسر سیاه و غم زده که نامش کوچک است ولی خودش بزرگ نام این محل دل است که آنقدر بزرگ است که می توان خیلی از بزرگان را درونش جای داد ولی بجای نور و امید درونش پر از درد، غم، حرف، تنهایی و هزاران هزار چیز دیگر است.


کلمات کلیدی:
 
طلوع و غروب
ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٧/۱٥ 

    میگن دیدن غروب خورشید خیلی غم انگیزه و همه دوست دارند طلوع شادی بخش آنرا ببینند. ولی من از دیدن طلوع خورشید یاد طلوع زندگی خودم می افتم که برام خیلی غم انگیزه ولی با دیدن غروب خورشید یاد غروب زندگی خودم می افتم که برام بسیار شاد و لذت بخشه.دوست دارم غروب زندگیم که امیدوارم همین امروز یا حتی همین لحظه که دیگر نتوانم این نوشته ام را به پایان برسانم باشد، را ببینم. ایکاش این لحظه شادی بخش را خیلی زود ببینم.ایکاش هرچه زودتر این طلوع نا خواسته غروبی زیبا داشته باشد.


کلمات کلیدی: