اندازه ی دوست داشتن
ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۳۱ 

در دوست داشتن اگر بتوان اندازه ای را در نظر گرفت شاید می شد گفت که قهر دیگر بی معنی می شد.


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱٧ 

به پندار تو:

جهانم زیباست!

جامه‌ام دیباست!

دیده‌ام بیناست!

زبانم گویاست!

نفسم هم،طلاست!

بر این ارزد که دلم تنهاست؟

                                                 معینی کرمانشاهی

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٧:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٩ 

اگر چشمها هر چیزی را نمی دیدند
اگر گوش ها هر چیزی را نمی شنیدند
اگر زبان ها هر حرفی را نمی زدند
اگر دل ها بعضی چیز ها را حس می کردند
زندگی زیبا می شد.


کلمات کلیدی:
 
احساسات ظاهری
ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٦ 

آدمها حتی برای احساسات خودشونم ارزشی قائل نیستن به راحتی میتونن ظاهرا ابراز علاقه کنند ولی در باطن هیچ احساس و علاقه ای در وجودشون نیست.


کلمات کلیدی:
 
جوابم باز هم سکوت است
ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٥ 

یک عزیزی در مورد یکی از نوشته هایم مطلبی نوشته بود که فقط در جوابش سکوت می‌کنم همانطور که تا بحال فقط نظرات تلخ و شیرینش را خوانده ام و سکوت کرده ام.


کلمات کلیدی:
 
علاقه و ...
ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢ 

مدتها بود که یک کسی هر موقع فرصتی براش پیش می آمد می رفت یک جایی نمی دونم بگم خوب یا بد یه جائیکه تا قبل از آخرین باریکه بره براش لذت بخش و جذاب یود چون توش پر بود از آدمهایی که اون دوستشون داشت که هم جذاب بودن و هم شیرین.شاید تا حالا فهمیدین که این چه جور جائیه و اگرهم که نه خودم میگم.اونجا شیر خوارگاه بود که توش پر بود از بچه های بیگناه و معصوم که یا به علت فوت پدر و مادرشون اونجا بودن یا اینکه بخاطر فکر نادرست پدر و مادرشون یا بهتر بگم خودخواهی پدر و مادراشون اونجا بودن. خلاصه به هر دلیل که بودن دیدنشون خالی از لطف نبود دیدن اون همه موجود پاک و معصوم در کنار همدیگه واقعا لذت بخشه ولی بشرط اینکه به این فکر نکنی که چرا اونجا هستن و چرا بی خانواده و شاید هزاران چرای دیگه.این جدایی بین اون بچه های شیرین و این شخص از زمانی شروع شد که یک دختر خیلی خوشگل و کوچیک که کاملا نشانه پاکی فکر کودکانه اش بود شروع شد که از اون شخص پرسیده بود آیا بابای من میشی؟سوال کودکانه و شاید آرزوی اون دختر کوچیک و بامزه بود که دوست داشت اون هم مثل بقیه بچه ها پدر داشته باشه تا هم محبت پدری را ازش بگیره و هم اینکه هر چیزی رو که دوست داره پدرش براش تهیه کنه. ولی اون شخص چون نمی تونست به خواسته ی اون دختر کوچولو جواب مثبت بده و از اون بچه بخاطر اینکه نتونسته بود خواستشو عملی کنه دیگه اونجا نرفت و خیلی هم دلش برای اونجا تنگ شده.


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢ 

امروز هم مثل بقیه ی روزها مشغول کار بودم که اتفاق جالبی افتاد و اون اتفاق تماس تلفنی یک دوست بود مطالبی شنیدم از این دوست که برایم بسیار جالب بود در ابتدا خنده آور بود ولی وقتی بیشتر به صحبتهایی که زده بود فکر میکردم متاسفانه باز هم به آن نتیجه ی همیشگی رسیدم که نمی شود به آدمها اعتماد کرد و نمی شود هم آنها را درست شناخت. موضوع از اینجا شروع شد که این دوست موضوعی را که یک شخص دیگر در تخیلاتش می پروراند را برای این دوست من بگونه ای بیان کرده بود که برای این دوست بگونه ای تدائی شده بود که انگار در واقعیت اتفاق افتاده است.برام خیلی جالب بو که آدمها چطور میتونن تخیلات خود را بگونه ای بیان کنند که انگار واقعا اتفاق افتاده. نکته ی دیگه اینکه چرا مابیشتر آدمها همیشه به گونه ای هستیم که دوست داریم کارهایی را که شاید از نظر مردم دیگر زشت و غلط باشد با گفتن یک کلمه یا خیلی که بخواهیم به خودمون زحمت بدیم یک جمله انجام آن کار را کامل قانونی و شاید هم انسانی جلوه میدهیم به قول معروف کلاه شرعی سر خودمون و دیگران می گذاریم.چرا؟
جالبه به چیزی دل می بندیم که اصلا نمی دونیم چی هست؟
به کسی دل می بندیم که نمی دونیم کی هست؟
کلا آدمهاموجودات جالبی هستند.


کلمات کلیدی: