ساعت ۳:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢٢ 

سرگذشت گل غم

تا در این دهر دیده کردم باز
گل غم در دلم شکفت به ناز
بر لبم تا که خنده پیدا شد
گل او هم به خنده ای وا شد
هر چه بر من زمانه می ازود
گل غم را از آن نصیبی بود
همچو جان در میان سینه نشست
رشته عمر ما به هم پیوست
چون بهار جوانیم پژمرد
گفتم این گل ز غصه خواهد مرد
یا دلم را چو روزگار شکستی هست
می کنم چون درون سینه نگاه
آه از این بخت بد چه بینم آه
گل غم مست جلوه خویش است
هر نفس تازه روتر از پیش است
زندگی تنگنای ماتم بود
گل گلزار او همین غم بود
او گلی را به سینه من کاشت
که بهارش خزان نخواهد داشت


کلمات کلیدی:
 
بغض سکوت
ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱٦ 

اگر روزی بغض سکوتم بتکرد چه خواهم گفت؟

آیا خواهم گفت که خسته ام از این آدمهای رنگارنگ که ظاهرا کنارم هستند؟

آیا خواهم گفت که خسته ام ازصحبت با این آدمهای رنگارنگ؟

آیا خواهم گفت که خسته ام از به ظاهر نزدیکان خیلی دور؟

آیا خواهم گفت که خسته ام دلتنگی هایم؟

آیا خواهم گفت که خسته ام و دیگر تحمل شنیدن حتی سکوت نزدیکانم را هم ندارم؟

آیا خواهم گفت که خسته ام؟ خسته ام، خسته ی خسته.


کلمات کلیدی: