ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢ 

امروز هم مثل بقیه ی روزها مشغول کار بودم که اتفاق جالبی افتاد و اون اتفاق تماس تلفنی یک دوست بود مطالبی شنیدم از این دوست که برایم بسیار جالب بود در ابتدا خنده آور بود ولی وقتی بیشتر به صحبتهایی که زده بود فکر میکردم متاسفانه باز هم به آن نتیجه ی همیشگی رسیدم که نمی شود به آدمها اعتماد کرد و نمی شود هم آنها را درست شناخت. موضوع از اینجا شروع شد که این دوست موضوعی را که یک شخص دیگر در تخیلاتش می پروراند را برای این دوست من بگونه ای بیان کرده بود که برای این دوست بگونه ای تدائی شده بود که انگار در واقعیت اتفاق افتاده است.برام خیلی جالب بو که آدمها چطور میتونن تخیلات خود را بگونه ای بیان کنند که انگار واقعا اتفاق افتاده. نکته ی دیگه اینکه چرا مابیشتر آدمها همیشه به گونه ای هستیم که دوست داریم کارهایی را که شاید از نظر مردم دیگر زشت و غلط باشد با گفتن یک کلمه یا خیلی که بخواهیم به خودمون زحمت بدیم یک جمله انجام آن کار را کامل قانونی و شاید هم انسانی جلوه میدهیم به قول معروف کلاه شرعی سر خودمون و دیگران می گذاریم.چرا؟
جالبه به چیزی دل می بندیم که اصلا نمی دونیم چی هست؟
به کسی دل می بندیم که نمی دونیم کی هست؟
کلا آدمهاموجودات جالبی هستند.


کلمات کلیدی: