علاقه و ...
ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢ 

مدتها بود که یک کسی هر موقع فرصتی براش پیش می آمد می رفت یک جایی نمی دونم بگم خوب یا بد یه جائیکه تا قبل از آخرین باریکه بره براش لذت بخش و جذاب یود چون توش پر بود از آدمهایی که اون دوستشون داشت که هم جذاب بودن و هم شیرین.شاید تا حالا فهمیدین که این چه جور جائیه و اگرهم که نه خودم میگم.اونجا شیر خوارگاه بود که توش پر بود از بچه های بیگناه و معصوم که یا به علت فوت پدر و مادرشون اونجا بودن یا اینکه بخاطر فکر نادرست پدر و مادرشون یا بهتر بگم خودخواهی پدر و مادراشون اونجا بودن. خلاصه به هر دلیل که بودن دیدنشون خالی از لطف نبود دیدن اون همه موجود پاک و معصوم در کنار همدیگه واقعا لذت بخشه ولی بشرط اینکه به این فکر نکنی که چرا اونجا هستن و چرا بی خانواده و شاید هزاران چرای دیگه.این جدایی بین اون بچه های شیرین و این شخص از زمانی شروع شد که یک دختر خیلی خوشگل و کوچیک که کاملا نشانه پاکی فکر کودکانه اش بود شروع شد که از اون شخص پرسیده بود آیا بابای من میشی؟سوال کودکانه و شاید آرزوی اون دختر کوچیک و بامزه بود که دوست داشت اون هم مثل بقیه بچه ها پدر داشته باشه تا هم محبت پدری را ازش بگیره و هم اینکه هر چیزی رو که دوست داره پدرش براش تهیه کنه. ولی اون شخص چون نمی تونست به خواسته ی اون دختر کوچولو جواب مثبت بده و از اون بچه بخاطر اینکه نتونسته بود خواستشو عملی کنه دیگه اونجا نرفت و خیلی هم دلش برای اونجا تنگ شده.


کلمات کلیدی: