زندانی
ساعت ٩:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢۱ 

زندانیی هستم در زندان تنهایی پشت نرده های کینه ،قهر ،نفرت ،فراموشی و غم. نمیدونم زندانی‌ام کرده‌اند یا خودم زندانی شدم. زندانی هستم که به زندان فکر می‌کنم نه خیلی به آزادی. تنها کارم در اسارت روزمره‌گی است. انجام یک سری کار کلیشه‌ای که باید انجام داد.سلام ، خداحافظ ، رفتن سر کار ، درگیر کار شدن ، ظهر ، ناهار ، ادامه ی کار تا غروب ، برگشتن از کار ، پیمودن راه و رسیدن به خونه یا شاید بشه گفت رسیدن به سلول. رفتن به سلول انفرادی و دیدن و فکر کردن به پیرامون سلول و یک غذایی و خواب و دوباره روز از نو و تکرار و تکرار و تکرار.اسیری هستم که در سلول نمی تونم به آزادی و نه هیچ چیز دیگری فکر کنم چون در خارج از این سلول فکر می کنم کسی که شاید اسمش رو بشه گذاشت امید منتظرم نیست که بخواهم به آزادی و یا هر چیز دیگری فکر کنم. اسیری هستم خودخواه که فقط به خودم فکر می کنم و به هیچ کس و هیچ مسئله ای فکر نمی کنم و همه چیز را فراموش می کنم.فراموش کنم حتی یک خواهری که هم دوستم داره و هم حامیمه.من زندانی بدی هستم.


کلمات کلیدی: